حكيم ابوالقاسم فردوسى

554

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نماند ايچ بر نيزه‌هاشان سنان * پر از آب برگستوان و عنان برومى عمود و بشمشير و تير * بگشتند با يكديگر ناگزير زمين شد ز گرد سواران سياه * نگشتند سير اندر آوردگاه چو شيده دل و زور خسرو بديد * ز مژگان سرشكش برخ بر چكيد بدانست كان فرّه ايزديست * ازو بر تن خويش بايد گريست همان اسبش از تشنگى شد غمى * بنيروى مرد اندر آمد كمى چو درمانده شد با دل انديشه كرد * كه گر شاه را گويم اندر نبرد بيا تا بكشتى پياده شويم * ز خوى هر دو آهار داده شويم پياده نگردد كه عار آيدش * ز شاهى تن خويش خوار آيدش بدين چاره‌گر زو نيابم رها * شدم بىگمان در دم اژدها به دو گفت شاها بتيغ و سنان * كند هر كسى جنگ و پيچد عنان پياده به آيد كه جوييم جنگ * بكردار شيران بيازيم چنگ جهاندار خسرو هم اندر زمان * بدانست انديشهء بد گمان بدل گفت كين شير با زور و چنگ * نبيره فريدون و پور پشنگ گر آسوده گردد تن آسان كند * بسى شير دل را هراسان كند اگر من پياده نگردم بجنگ * به ايرانيان بر كند جاى تنگ به دو گفت رهّام كاى تاجور * بدين كار ننگى مگردان گهر چو خسرو پياده كند كارزار * چه بايد برين دشت چندين سوار اگر پاى بر خاك بايد نهاد * من از تخم كشواد دارم نژاد بمان تا شوم پيش او جنگ ساز * نه شاه جهاندار گردن فراز برهّام گفت آن زمان شهريار * كه اى مهربان پهلوان سوار چو شيده دلاور ز تخم پشنگ * چنان دان كه با تو نيايد بجنگ ترا نيز با رزم او پاى نيست * بتركان چنو لشكر آراى نيست يكى مرد جنگى فريدون نژاد * كه چون او دلاور ز مادر نزاد نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ * پياده بسازيم جنگ پلنگ و زان سو بر شيده شد ترجمان * كه دورى گزين از بد بد گمان جز از بازگشتن ترا راى نيست * كه با جنگ خسرو ترا پاى نيست بهنگام كردن ز دشمن گريز * به از كشتن و جستن رستخيز بدان نامور ترجمان شيده گفت * كه آورد مردان نشايد نهفت چنان دان كه تا من ببستم كمر * همى بر فرازم بخورشيد سر بدين زور و اين فره و دستبرد * نديدم بآوردگه نيز گرد و ليكن ستودان مرا از گريز * به آيد چو گيرم بكارى ستيز هم از گردش چرخ بر بگذريم * و گر ديدهء اژدها بسپرم گر ايدر مرا هوش بر دست اوست * نه دشمن ز من باز دارد نه دوست ندانم من اين زور مردى ز چيست * برين نامور فرّه ايزديست پياده مگر دست يابم بدوى * بپيكار خون اندر آرم بجوى بشيده چنين گفت شاه جهان * كه اى نامدار از نژاد مهان